- سلام
- سلام
- احوال شما؟
می خنده.
- مرسی. شما خوبین؟
- خیلی ممنون.
دستور سینا بود. گفت کار دارم باهاش قرار گذاشتم تو برو. سینا و انیس. چه جالب. اسماشونو می گم.
چهره زیبایی داره. رفتارش آرومه. شروع می کنیم به قدم زدن.
«ا...! حلقه دستشه! به سن و سالش نمی خوره.»
- ببخشید مزاحمتون شدم.
نگاه خاصی داشت.
«از دخترایی که نگاه خاصی دارن بترس.» نیما گفته بود.
- نه بابا این حرفا چیه؟ وظیفم بود.
- خوب نظرتون چیه؟
- خوب بود. منتها یه جاهاییش نمی خونه. فضا سازی دیالوگ شخصیت ها به خصوص قهرمان داستان همه خوب پردازش شده ولی ترکیبشون نه نمی چسبه. در هر حال ویرایشش کردم.
عکس العمل خاصی نشون نداد.
دستش رو دراز کرد تا کاغذا رو بگیره.
حلقه دستش نبود.
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 21:47  توسط امین ریاحی
|
سلام بچه ها
تصمیم گرفتم یه خونه تکونی داشته باشم.
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 21:3  توسط امین ریاحی
|
- من از آرش نا امید شدم. هنر رو درک نمی کنه. می تونست خیلی بهتر از این باشه. خوب، البته تو این دو سال خیلی نرم تر شده ولی کمه. از تو هم نا امید شدم.
یک سال بود که ندیده بودمش. عوض شده بود. خواستم بحث رو تموم کنم.
- من از اول روحیه هنری نداشتم.
- نه، سه چهار سال پیش خیلی بهتر از این بودی. می تونستی یه چیزی بشی. این مذهبی ها هیچ وقت نمی تونن هنر رو بفهمن. هنر، هنر، هنر.
«این چرا زل زده تو چشام؟»
لبخند نصفه نیمه ای می زنم. چشامو می ندازم پایین.
«این مذهبی ها... هنر، هنر، هنر... این چرا این جوری شده؟ من خروار خروار هنر رو با یک لحظه خدا عوض نمی کنم. لازمه عوض کنم؟ نه!»
- من راه خودمو می رم.
سیگارشو روشن کرد.
- سیاست؟
- سیاست.
پوزخند زد.
- علی، من و تو خیلی از هم دور افتادیم.
- آره!
یه کام از سیگارش گرفت. لباش رو غنچه کرد. جلوشو نگاه کرد. خط ممتد دود... .
دلم سیگار می خواست. قول داده بودم که اگه بازداشت نشم سیگار رو بذارم کنار.
«سیگار، کاش همین فردا بیان یکی دو روز بندازنم حلفدونی. فقط یکی دو روزا!»
9 ساعت بعد زنگ می زنن. تازه یه ساعته که خوابیدم. تلو تلو می خورم. در رو باز می کنم. سه تا مرد دم درن.
- سلام.
- سلام.
دستش رو دراز می کنه. دست می دم. پاشو می ذاره تو. دستم رو رها نمی کنه. تعجب می کنم.
- علی آقا؟
- بله؟
- از دادستانی...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:20  توسط امین ریاحی
|
دیروز از مهدی شنیدم که حمید پریروز (دیروز) آزاد شده. یعنی سه روز پیش. خدا رو شکر.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 21:54  توسط امین ریاحی
|
نهاد مدني نه تنها دموكراسي را تحكيم مي بخشد كه فرهنگ را با زمانه وفق مي دهد. در كوچه و بازار جواني با لباس هاي هنجارشكن در كنار يك دگرانديش قرار دارد چرا كه عامه مردم هرچه را كه رنگ و بوي دگر و دگرگونه دهد در يك كاسه مي ريزند. دردي كه علاجش در توسعه جامعه مدني است. نهادهاي مدني گام به گام با زمان كه نو مي آورد و كهنه مي برد فرهنگ مدرن مي سازند و خلا سنت را كه آرام و شتابان محو مي شود پر مي كنند. امري كه پيش شرطش پذيرش اين مهم است : "در اين مورد و با اين وضع ديگر سنت جوابگو نيست چاره اي بايد انديشيد". اين جا اما سنت كم رنگ و کم رنگ تر مي شود و نبود جامعه مدني كه مدرنيته را جايگزين سنت كند توهمي ساخته و پرداخته كه هر آن چه سنتي نيست يك چيز است. از فكل و رپ و پارتي تا روانپزشك و دموكراتيزيشن و نوانديش و از فدايي و مجاهد و سلطنت طلب تا اصلاح طلب و ليبرال و جمهوري خواه همان يك چيزند! به همين علت است شايد كه بارها از دهان اين و آن من ضد كمونيست، كمونيست ناميده شدم.
خانم سونيا كامنت شما فرصتي شد تا موضوعي رو كه مدتيه فكرم رو مشغول كرده با بقيه هم درميون بذارم تا بعدا بیشتر بسطش بدم. ايران رو كشوري مي بينم كه با ورود تكنولوژي و به خصوص رسانه سنت داره درش كم رنگ مي شه اما نبود جامعه مدني باعث مي شه تا فرهنگ جديدي به جاش توليد نشه كه خلا فرهنگ سنتی رو پر كنه و این ممکنه ما رو با بحران فرهنگی و فروپاشی اجتماعی روبرو کنه. توده هم هر چي غير سنتيه رو از يك قماش مي دونه.
من هم تغيير مي خوام، مجاهد ها هم تغيير مي خوان. شكي نيست. ولي تغيير داريم تا تغيير. نقد من به مجاهدين چه قبل از بازداشت و چه بعد از بازداشتم ثابته. اون چيزي كه من دنبالشم تغييرات گام به گام و حركات اصلاحيه چرا كه به پيروي از منتسكيو به توازن قوا معتقدم نه حركات انقلابي و رعد آسا يا مسلحانه مخصوصا از نوع خلقيش. ان شاالله راجع به توازن قواي مونتسكيو هم يه مقاله به همين زودي ها مي نويسم. اما تو پست قبليم يه اشتباه داشتم كه اصلاحش كردم به جاي بررسي اشتراكات مجاهدين خلق با يك جنبش توتاليتر مي نويسم بررسي اشتراكات و اختلافات مجاهدين خلق با يك جنبش توتاليتر.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 15:32  توسط امین ریاحی
|
موضوع مقاله بعدي من بررسي اشتراكات و اختلافات مجاهدين خلق با يك جنبش توتاليتره. هر كدوم از شما دوستان عزيز كه مطلبي در اين باره به ذهنش مي رسه يا منبع مناسبي رو مي شناسه لطفا كامنت بذاره.
مرسي.
خدافظ.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:3  توسط امین ریاحی
|
این چه ژاژ است این چه کفر است و فشار
پنبه ای اندر دهان خود فشار
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:49  توسط امین ریاحی
|
دریا دلان، از پرتگاه هول به دریا رسیده اند.
ما با صدای باران ازکوچه می گریزم.
ما تصویر باد را در قابهای خاتم آموخته ایم و زخم های کاری را در روزنامه ها!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:37  توسط امین ریاحی
|

رفیق مترقی: نوید صابری.
نه خدائیش خدائیشا کدومتون رفیق به این باحالی داشتین؟ چهره رو شما نگاه کنین ا... این ویرگولش کجاس پس؟ آها! می گفتم. ژست ایستادنو داری؟ کار شده روش. رو این بچه کار شده. اگه به دستاش دقت کنین کودک درونش رو می بینین. کودک درون نوید رو هنوزم بچه ها می بینن. میاد میره واسه خودش. چقدر روشنفکر! آخه یک نفر چقدر می تونه روشنفکر باشه و روشنفکری ازش بباره؟ ماشالله! ماشالله! ا... ا... ا... اسپیسش گیر کرد. کجا می ری؟ راستی نوید عکس دیگه از من نداری؟ اگه داری بذار رو نت فعلا ای... کجا؟ گوشی ندارم لازم دارم. خوب؟ خدافظ.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:5  توسط امین ریاحی
|
سلام بچه ها،
من ساعت ۷ صبح يك شنبه ۱۰/۶ بازداشت شدم و تقريبا ساعت ۱۱:۳۰ صبح يك شنبه ۱۷/۶ آزاد شدم. مهدي خسروي هم با من بازداشت و آزاد شد. اميرخاني با ما بازداشت شد منتها متاسفانه هنوز تو بازداشته. دعا كنيد آزاد شه. خدا هيچ كس رو راهي زندان و بازداشتگاه نكنه. حال من و مهدي هم خوبه.
مرسي.
خدافظ.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:16  توسط امین ریاحی
|
تو کافی نت نشستم.
دارم متن ترانه های کریس دی برگ رو یکی یکی دانلود می کنم.
یه دختره می یاد.
زل می زنم تو چشاش. -چه قد آشناست!
-
نگاهامون به هم گره می خوره.
حس بدی بهم دست می ده.
بر و روی زیبایی داره منتها چون شبیه یکی از دوستامه -البته مذکر- یه جوری می شم. وووووووی.ی.ی
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:53  توسط امین ریاحی
|