<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ژاژ</title>
<link>http://zhazh.blogfa.com/</link>
<description>الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 15 Oct 2008 06:06:47 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>محمد</title>
<link>http://zhazh.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>اسمش دلم رو می لرزونه.</description>
<pubDate>Wed, 15 Oct 2008 06:06:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zhazh&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>zhazh</dc:creator>
<guid>http://zhazh.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کی گفته؟</title>
<link>http://zhazh.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اظهار لطفتون خیلی خیلی ممنونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتها تعلیق من لغو نشده همچنان پی گیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تعلیق مهدی تا پایان دوران تحصیل معلق شد و در عوض تا پایان دوران تحصیل از خوابگاه محروم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حمید هم با این که دوران محرومیتش رو گذرونده بود نتونست انتخاب واحد کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چرا دارن این کارا رو می کنن در حالی که نظر اطلاعات راجع به بازگشت ما به دانشگاه مثبت بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Oct 2008 14:48:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zhazh&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>zhazh</dc:creator>
<guid>http://zhazh.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از این به بعد</title>
<link>http://zhazh.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این به بعد می خوام هر کتابی رو که خوندم خلاصه اش رو با یه کم بالا پایین و یه نقدی چیزی بذارم اینجا. هوم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 12:59:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zhazh&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>zhazh</dc:creator>
<guid>http://zhazh.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساعت</title>
<link>http://zhazh.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از خونه بیرون میام. آفتاب، آفتاب اول مهره. حمید و داداشش رو می بینم که دارن میل گردهای خونشون رو جا به جا می کنن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         خوبی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         مرسی. چه خبرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         سلامتی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به داداشش نگاه می کنم. لبخند می زنیم، سرامون رو یه خرده پایین میاریم و به هم سلام می دیم. باز به حمید نگاه می کنم. بازوهام رو بغل می کنم و می پرسم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         خوب، کارا خوب پیش می ره؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         ای... چه کاری؟ یه روز بنا نیست یه روز وسایلمون رو می دزدن، یه روز... چی بگم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر سه نفر مثل دایره دور هم ایستادیم. داداش حمید می پرسه:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         ساعت چنده؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من یه خرده مچ دستم رو می چرخونم و به ساعت نگاهی می ندازم. ساعت سه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حمید هم ساعتش رو نگاه می کنه. شکمش رو می خارونه می گه:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         سآ...عت... پنج جدید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 18:55:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zhazh&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>zhazh</dc:creator>
<guid>http://zhazh.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لقمان</title>
<link>http://zhazh.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;قرآن، سوره لقمان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسمان ها را بی ستونی که به حس مشاهده کنند خلق کرده و کوه های بزرگ را در زمین بنهاد تا از حیرت و اضطراب برهید و در روی زمین انواع مختلف حیوانات را منتشر و پراکنده ساخت و هم از آسمان آب باران فرود آوردیم و به آن نباتات پرفایده برویانیدیم (10)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اگر پدر و مادر تو را بر شرک به خدا که آن را به حق نمی دانی وادار کنند در این صورت دیگر آن ها را اطاعت مکن ولیک در دنیا با آن ها به حسن خلق مصاحبت کن و از راه آن کس که به درگاه ما رجوع و انابه اش بسیار است پیروی کن که پس از مرگ رجوع شما به سوی منست و من شما را به پاداش اعمالتان آگه خواهم ساخت (15) باز لقمان گفت ای فرزندم بدان که خدا اعمال بد و خوب خلق را گرچه به مقدار خردلی در میان سنگی یا در طبقات آسمان ها یا زمین پنهان باشد همه را می آورد که خدا بر همه چیز توانا و آگاهست (16) ای فرزند عزیزم نماز بپادار و امر به معروف و نهی از منکر کن و بر این کار از مردم نادان هر آزار بینی صبر پیش گیر که این صبر و تحمل در راه تربیت و هدایت خلق نشانه ای از عزم ثابت در امور عالم است (17) و هرگز به تکبر و ناز از مردم رخ متاب و در زمین با غرور و تبختر قدم برمدار که خدا هرگز مردم متکبر خودستا را دوست نمی دارد (18) در رفتارت میانه روی اختیار کن و سخن آرام گو نه با فریاد بلند که منکر و زشت ترین صداها صوت الاغ است (19)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و هر کس روی تسلیم و رضا به سوی خدا آرد و نکوکار باشد چنین کس به محکم ترین رشته الهی چنگ زده و بدانید که پایان کارها به سوی خداست (20)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اگر هر درخت روی زمین قلم شود و آب دریا به اضافه هفت دریای دیگر مرکب گردد باز نگارش کلمات خدا ناتمام بماند که همانا خدا را اقتدار و حکمت است (27)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آیا ای رسول ندیدی که خدا شب را در روز و روز را در شب داخل کند و خورشید  و ماه را مسخر ساخته که هر یک تا وقت معینی گردش کنند؟ و نمی دانید که خدا به هر چه می کنید آگاهست (29)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 18:54:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zhazh&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>zhazh</dc:creator>
<guid>http://zhazh.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آلونک</title>
<link>http://zhazh.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ابر باریدن گرفت. خورشید دیده نمی شود اما غروب نزدیک است. باران قطع شد. هوا نم دارد. بوی کارخانه با رطوبت هوا آمیخته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در گوشه ای از حیاط چند آلونک ساخته اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«خوب، اگه جای اینا رو عوض کنم، بهتر می شه».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوان وارد اتاق می شود. لباس هایش خیس است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«نمی دونم، احساس می کنم یه چیزی کمه».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کودک در گوشه ای از اتاق چمباتمه زده است. به نظر سیزده سالی بیش ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«می خوام یه خرده اتاق تمیز تر باشه. خیلی به هم ریختست».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوان به سمت کودک می رود. کودک روی زمین نشسته است. جوان در برابر کودک ایستاده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوان : لباساتو بکن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«خوب، می دونی؟ اگه خیلی به هم ریخته باشه نمی تونم معنا رو به مخاطبم القا کنم.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کودک می ایستد و شروع می کند به درآوردن لباس هایش. جوان طنابی را که به جای کمربند به کمرش بسته است باز می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«تو شلوغی گم می شه. دیده نمی شه.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوان نفس نفس می زند. کودک درد می کشد. کودک عکس العملی نشان نمی دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به صحنه می نگرم. دلم به هم می خورد. تند تند قدم می زنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کودک سرش را بالا می آورد. نگاهش به نگاهم گره می خورد. دوباره سرش را پایین می اندازد. کودک درد می کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به سقف نگاه می کنم. سقف چکه می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوان آرام می شود. کمی از کودک فاصله می گیرد. چانه کودک را می گیرد و پرتابش می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاهم را روی سقف می چرخانم. آب از چند جا چکه می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سر کودک به دیوار می خورد. چند قطره خون می چکد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به کودک نگاه می کنم. «خوب شد خیلی محکم نخورد.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کودک بلند می شود و لباس هایش را می پوشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 18:54:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zhazh&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>zhazh</dc:creator>
<guid>http://zhazh.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیدایش</title>
<link>http://zhazh.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;داشتم ماجرای ابراهیم رو تو کتاب مقدس و قرآن دنبال می کردم این آیات رو تو کتاب مقدس دیدم گفتم حیفه تنهایی بخونم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عهد عتیق، پیدایش، 15&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(16) (خداوند به ابراهیم فرمود:) «آن ها بعد از چهار نسل، به این سرزمین باز خواهند گشت، زیرا شرارت قوم اموری که در اینجا زندگی می کنند، هنوز به اوج خود نرسیده است.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عهد عتیق، پیدایش، 18&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(20) پس خداوند به ابراهیم فرمود: «فریاد ظلم مردم سدوم و عموره بلند شده است و گناهان ایشان بسیار زیاد گشته است. (21) پس به پایین می روم تا به فریادی که به گوش من رسیده است، رسیدگی کنم.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(23) ابراهیم به او نزدیک شده، گفت: «خداوندا، آیا درستکاران را با بدکاران با هم هلاک می کنی؟ (24) شاید پنجاه آدم درستکار در آن شهر باشند. آیا به خاطر آن ها، از نابود کردن آن جا صرفنظر نخواهی کرد؟ (25) یقین دارم که تو درستکاران را با بدکاران هلاک نخواهی نمود. چطور ممکن است با درستکاران و بدکاران یکسان رفتار کنی؟ آیا داور تمام جهان از روی عدل و انصاف داوری نخواهد کرد؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(26) خداوند در پاسخ ابراهیم فرمود: «اگر پنجاه آدم درستکار در شهر سدوم پیدا کنم، به خاطر آن ها از نابود کردن آن جا صرفنظر خواهم کرد.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(27) ابراهیم عرض کرد: «به من ناچیز و خاکی اجازه بده جسارت کرده، بگویم که (28) اگر در شهر سدوم فقط چهل و پنج نفر آدم درستکار باشند، آیا برای پنج نفر کمتر، شهر را نابود خواهی کرد؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خداوند فرمود: «اگر چهل و پنج نفر آدم درستکار در آن جا باشند، آن را از بین نخواهم برد.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(29) ابراهیم باز به سخنان خود ادامه داد و گفت: «شاید چهل نفر باشند!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خداوند فرمود : «اگر چهل نفر هم باشند آن جا را از بین نخواهم برد.» (30) ابراهیم عرض کرد: «تمنا این که غضبناک نشوی و اجازه دهی سخن گویم. شاید در آن جا سی نفر پیدا کنی!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خداوند فرمود: «اگر سی نفر یافت شوند، من آن جا را از بین نخواهم برد.» (31) ابراهیم عرض کرد: «جسارت مرا ببخش و اجازه بده بپرسم اگر بیست آدم درستکار در آن جا یافت شوند، آیا باز هم آن جا را نابود خواهی کرد؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خداوند فرمود: «اگر بیست نفر هم باشند شهر را نابود نخواهم کرد.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(32) ابراهیم بار دیگر عرض کرد: «خداوندا، غضبت افروخته نشود! این آخرین سوال من است. شاید ده نفر آدم درستکار در آن شهر یافت شوند!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خداوند فرمود: «اگر چنانچه ده آدم درستکار نیز باشند، شهر را نابود نخواهم کرد.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 18:53:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zhazh&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>zhazh</dc:creator>
<guid>http://zhazh.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساعت</title>
<link>http://zhazh.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>از خونه بیرون میام. آفتاب آفتاب اول مهره. حمید و می بینم با داداشش که دارن یه چیزی رو جا به جا می کنن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خوبی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مرسی. تو چطوری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شکر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به داداشش هم سلام می کنم. اون هم جواب می ده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ا...ه ولش کن بابا. حوصله ندارم بقیشو بنویسم. فلشم رو هم که نیاوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی بچه ها من فردا روونه مشهدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا خدافظ.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 18:33:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zhazh&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>zhazh</dc:creator>
<guid>http://zhazh.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حلقه</title>
<link>http://zhazh.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>- سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- احوال شما؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خنده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مرسی. شما خوبین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خیلی ممنون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستور سینا بود. گفت کار دارم باهاش قرار گذاشتم تو برو. سینا و انیس. چه جالب. اسماشونو می گم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهره زیبایی داره. رفتارش آرومه. شروع می کنیم به قدم زدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«ا...! حلقه دستشه! به سن و سالش نمی خوره.»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ببخشید مزاحمتون شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاه خاصی داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«از دخترایی که نگاه خاصی دارن بترس.» نیما گفته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نه بابا این حرفا چیه؟ وظیفم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خوب نظرتون چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خوب بود. منتها یه جاهاییش نمی خونه. فضا سازی دیالوگ شخصیت ها به خصوص قهرمان داستان همه خوب پردازش شده ولی ترکیبشون نه نمی چسبه. در هر حال ویرایشش کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکس العمل خاصی نشون نداد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستش رو دراز کرد تا کاغذا رو بگیره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حلقه دستش نبود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 18:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zhazh&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>zhazh</dc:creator>
<guid>http://zhazh.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خونه تکونی</title>
<link>http://zhazh.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>سلام بچه ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصمیم گرفتم یه خونه تکونی داشته باشم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 17:32:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zhazh&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>zhazh</dc:creator>
<guid>http://zhazh.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
